حرف هایم همه از جنس بلور
فکرمن تصور تازه ای از فرداهاست
جنسم از آینه ای فرداهاست
کوزه ام بشکسته
پشت دستم ساعت آفتابیست
ولی افسوس که آفتابی نیست
پر شده شهر از هیاهو
نفسم بشکسته
فکر من مخملکی می بافد از دیروز
......
چه شده کو فرهنگ هم جا داد و بی داد و صدا
........
خبری نیست به جز این همه جنجال و صدا
پرشده شهر از این دل تنگی
نفسم حبس شده در قفسم
بغض تنهایی ها
می رسد از دور صدای پر زنی
.........
.........
+ نوشته شده توسط امپراتور کویر ایران در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت
|

