با ترحم تو به من خندیدی
و تو رفتی ز کنارم یک شب
روز دیگر
در ته حق حقه کوچه غم
با صدای زوزه های باد
گریه و تازیانه های باران
و دوباره تو به من خندیدی
ولی از روی امید
قاب عکس خود را تو به من بخشیدی
که در آن عکس نگاهت پیداست
و در آن پنجره مهر آلود
تو به من دادی یه اود
که دلم را برو بود
نفسم را افسوس
تو همان قاصدکی بودی و من
در پیت ، به تو پناهنده شدم
و شب آن شب که خدا را دیدم
تو به من خندیدی ولی از روی غرور
من و آن آینه هر دو به تو پناه آوردیم
قلب من هم پشت آن آینه پنهان شده بود
ولی افسوس که آن آینه را بشکستی
+ نوشته شده توسط امپراتور کویر ایران در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت
|

