با تبسم جامی از زهر به من نوشاندی
جامی از زهر؟
شیرین تر از قند و عسل
زهری از عشق و ایمان بی عسل
ولی افسوس
تو به بغض گلویم سلامی دادی
و سلامت دادم
و نگاه پر معنایت را
طپش آفتاب را تو به من بخشیدی
و ستاره ها را ابر و نور و ماه را
تو همان قاصدکی بودی و من
در پی آن به خود بالیدم
و باز به تو گفتم چه خبر؟
ولی افسوس نبود هیچ خبر
بی خبری؟
روز دیگر که با نور خدا گم شدی
و چراغم از غمت شد خاموش
و دوباره در آن قاب عکست
با ترحم به من خندیدی
و تو رفته ای و خاطره هایت نشده است خاموش
+ نوشته شده توسط امپراتور کویر ایران در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت
|

