در پشت پنجره خواب و خیال تو را دیدم باز با یکی بی خیال
چادرت را دیدم که باد برده بود تو خواب دیدم کفشات آب برده بود
یه نیم نگاه به کفش من تو کردی پشت سرم حرف می زدی بی خیال
برگشتی گفتی گفشام را آب برده کفشمو اومدم بدم گفتی برو بی خیال
دلبر من یار وفاداری نیست هر روز به دنبال کفش تازه ایست
این دختره که ما من نیست اصلا دخترا همه نامردا شکی درش نیست اصلا
از خواب پریدم دیدم آفتابه باز رو پشت بوم معجزه نیست بی خیال
کفشامو جفت کردم و را ه افتادم همون دیدم که دیده بودم تو خواب بی خیال
یزد - خرداد ۸۷
