این قلم کوچک و فقیرانه که دست هایم را زخم ، عمرم را تلف ، عشقم را سرد
هنرم را به تخلی تاریک تاریخ و به دست جنگ جویان بی رحم گذشته سپرده
این قلم چنین می گوید :
در خیالم زندگی را ورق می زدم و در افکارم در گذشته های دور به دنبال
رویاهایم خطی پر رنگ تر از خط های دیگر می گشتم که ناگهان چشمم مهیج به
دنبال نقوش زیبایی به سوی آن حمله و ر شد و دیدم در آن حالت مردن و بودنم
رفتن و سعی بودنم دیدن و رقصیدنم گناه بی درد سرم سر به سرم تاج سرم که
این سرد سرم مثال یه سوز شبم قلب یخی زد تو سرم و بعد از آن .....
ثواب یه مرد فقیر یا مرگ تاجر خسیس . بالا رفتن از کوهی یا پریدن از جوبی !
اما ......
پریدن از گشذته ها تا رسیدن به حال ما هنر می خواد . نه دویدن ، پریدن نه فکر
یه سر دیدن همسر و دلبر دیدن باید یه آهنی شد مثل یه سنگ ظریف شد
سوار قایقی شد تو دشت ما غریب شد تو موج یا افکار شب تو کوچه ها اسیر شد
تو زندون سکندر عاشق یه فقیر شد .........
چی بگم از گذشته از حال و از آینده ، آیندمون حروم شد ، گذشتمون تموم شد
حال دیگه محمونتم اسیر این خونتم عاشق این .......
آه و دیگر هیچ پایان یه آغاز و تولدی پس از مرگ و اتمام یک خیال و رویا
دی ماه 82- دانشگاه آزاد یزد
