تبليغاتX
مجموعه نوشته و سروده های امیر کویر ایران

 

صبح جمعه رفتم مسجد این صحنه را دیدم گفتم یه شعر هم بسازم

صف نماز

زن ها در انتظار جا نماز

می خوانند گوشه محراب قران بی جا نماز

گوشه مسجد صف وضو

می گیرد پیر زنی وضو

صدای اذان می رسد به گوش

می رسد صدای واعظ به گوش

می زند مکبر آهنگ حضور

می دوند مردم تا برسند به رکوع و سجود

قنوت و بعد سلام نماز تمام می شود

ذکر تسبیح به پا می شود

دل ها روانه خدا می شود

نماز دوم به پا می شود

تکبیر ، حد و سوره

رکوع ، سجود ، قنوت و سلام

نماز تمام می شود

امیر سوی محراب می شود

با واعظ هم کلام می شود

بعد از چند سوال و جواب حرف ها تمام می شود

و ساعت دیگر

محراب و، مهر ، تسبیح و جانمار در انتظار پیش نماز

و باز نماز به پا می شود

                                                         خرداد ۸۷ - مسجد جامع کبیریزد

+ نوشته شده توسط امپراتور کویر ایران در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت |
 

اي كه با نامت جهان آغاز شد     دفتر ما هم به نامت باز شد

سپاس بي پايان خداي را كه بر اين حقير رخصت داد تا دردفتر سبزش بزرگي و عظمتش را به نظم در آورده و اين قلم هرچندكوچك را در گوشه اي از سرزمين پهناور زيباي بي كرانش ترسيم نمايم .

 از آنجايي كه بر آم شدم تا داستاني نزديكم به واقعيت برگرفته ازضرب المثل ها، اشعار رايج معروف ايراني را به همراه بعضي اصطلاحات يزدي را از نگاهي نو به زبان گذشتگان به قلم روان تحليل نموده كه در آن به معرفي فرهنگ هنر ،‌آداب و رسوم ، ‌اماكن تاريخي ، سخت كوشي و مهرباني مردمان  كوير پرداخته و به تصوير كشيده ام تا خود گويايخاطرات كودكي برخي از بزرگان ما باشد و همچنين دنيايي باشد از گذشته اي نه چندان دور كه خود يادگاري هستند كه هر زمان  از آن  ياد كني زنده خواهند شد .

  دیوارهای بلند کاه گلی


يادش به خير روز هايي كه پا برهنه تو كوچه پس كوچه هاي پر پيچ و خم آروك

 يا به قول يزدي ها كوچه آشتي كنون با اون ديوار هاي بلندش

 تو آفتاب داغ و نفس كير كوير مي دويديم  گهكاهي هم زير

ساباط ‌، ‌طاق و تويزه ها يا زير سايه سار بادگير اتراق مي كرديم  

به قول شاعر نامي كه مي گه

بيچاره اگر مسجد آدينه بسازد  يا سقف فرو ريزد و يا قبله كج آيد

بي ربط با روزگار ما نبود

آخه هر وقت مي رفتيم بازار

بابام كفش بزرگتر از پام برام مي خريد و مي گفت

پاهات تو رشده ، تازه بايد كفشاتو تا پنج سال ديگه ببري من هر روز پول ندارم برم برات كفش بخرم

مگه پول علف خرسه يا من رو گنج قارون خوابيدم

بدش هم اين شعر را برامون مي خوند

شب عيد است و يار از من چغندر پخته مي خواهد

گمانش مي رسد من گنج قارون زير سر دارم

 مدخل ورودي خونه ها هم دو تا سكوي همچين بگي نگي بلندي داشت كه

 به اون پير نشين مي گفتند

غروب ها كه مي شد زن هاي همسايه در خونه ما ديگ دروغ و غيبت

 هاشون را بار مي گذاشنتند نقل مجلسشون هم داداش كوچيكيم حسين بود

كه يه زبون باز زبون شيريني بود

به قول مادرم از بس با مزه است همه مي ليسنش

                                                                                 خرداد ۸۶ - یزد

 

+ نوشته شده توسط امپراتور کویر ایران در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت |
-->





Powered by WebGozar

پروژه و پایان نامه های خود را کمتر از 48 ساعت از ما بخواهید برای شناخت بیشتر خود و حل مشکلات خانوادگی تان با ما تماس بگیرید فقط در ساعات اداری 09359455750