خوب می دونیم و خیلی هم خوب بهش رسیدیم که زندگی امروز با سنت دیروز خیلی فرق کرده
قبول که داری نه ؟[1]
اون روزا یه چراغی بود ، حالا نفتی یا پیسوز هم شب ها می سوخت ،هم آرزوها با خودش هم تنگی نفس داشت و هزار و یک مریضی
از اون طرف هم یه خره نعل کرده و زین شده
نه بیمه نامه می خواست نه رینگ و لاستیک اسپرت و روغن و بنزین لیتر اونقدر هم .....
قربونش برم، بوقش، هفت تا محل رو سرش می گذاشت عالی جناب خره تشریفون را آوردن
سرت به سلامت نون تو سفره بود و پول تو جیب
گاز فردار و نمی دونم فریزر سای بای سید کولر گازی واز این حرف ها که نبود سرش را می گرفتی و ته را ول می کردی یه سردابی و یه پایابی
همین، هم یخچال بود همه استراحت می کردی و هم آب می خوردی و هم خودت را شستشو می کردی
کولر طبیعی خدا که جای خودش را داشت
یه حوض آب و قدم صاحب خونه ،برای سلامتیش یه صلوات ختم کن
صدای علی علی علی ها که هر شب از پشت حسینیه از کنبون زورخونه به گوش می رسید
صدای خنده ها و گپ و گفپ های صمیمانه
صدای انتظار و التحاب و پر از درد که شب مردید می شد و می گذشت دست
القضا و قدر سهم ما از این داستان و حکایات اینطوری نشون می ده که همین جا بدین وسیله نفس را کوتاه کنم و وصیتم دنبال هم زندگی مه آلود و کثیف آدم فروشی و کفر گناه چال کنم وبرم
ای کاش خسته تر از گذشته می شدیم اما نه مثل پرنده دویدن در آب
[1] قبول داشتن نه به این باشه که هر که هر جیزی که گفت بدون هیچ تحقیق و بررسی قبولش کنیم خوب این یه واقعیت تاریک و تلخ زندگی روزمره امروزی ما آدم ها است
